أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

322

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

[ سوره البقرة ( 2 ) : آيات 251 تا 252 ] فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعالَمِينَ ( 251 ) تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ( 252 ) چون ايشان نصرت خواستند خداى تعالى ايشان را نصرت داد پس بشكستند و هزيمت گردانيدند بامر خداى تعالى و قوّت او داود جالوت را بكشت از جملهء آنان كه بجوى بگذشتند ايشا بود پدر داود عليه السّلام با سيزده پسر و داود بسال كهتر بود روزى بيامد و پدر را گفت : اى پدر من در قفاى گوسفندان ميروم فلاسنگ بدست گرفته هيچ نيست كه من خواهم كه بفلاسنگ بزنم و الّا كه اصابت باشد و هر كرا بزنم بافكنم ، پدر گفت : بشارت باد ترا كه روزى تو در فلاسنگ تو نهاده است ، روزى ديگر آمد و گفت : اى پدر گوسفند ميچرانيدم در بيشه شدم شيرى ديدم خفته برفتم و بر پشت او نشستم و او را بتاختم و او مرا نيازرد ، پدر گفت : اين خيريست كه خداى ترا داده است ، روزى دگر آمد و گفت : اى پدر در كوه ميروم و خداى را تسبيح ميكنم هيچ سنگ نيست الّا كه خداى را بتسبيح من تسبيح كند ، گفت : اين خيريست كه خداى تعالى ترا داده است ، چون دو لشكر بهم درآمدند و روى بهم آوردند جالوت كس فرستاد بطالوت كه بكارزار پيش من آى يا كسى را پيش من فرست اگر او مرا بكشد ملك من شما را باشد و اگر من او را بكشم ملك شما مرا باشد طالوت درماند بفرمود تا در لشكر او ندا كردند كه كيست كه بمبارزت جالوت بيرون شود تا من كه طالوتم دختر به او دهم و ملك به او بخشم يك نيمه ، كس او را اجابت نكرد كه آن ملعون مردى شجاع بود طالوت پيغمبر را گفت : دعا كن و درخواه تا خداى تعالى خبر دهد از كار اين كافر ، اشمويل دعا كرد خداى تعالى جبرئيل را بفرستاد و قرنى درو روغن قدس و تنورى « 1 » از آهن و گفت : خداى تعالى ميفرمايد كه : كشندهء جالوت مردى باشد كه اين قرن بر سر او نهند اين روغن

--> ( 1 ) - كذا فى النسخ و فى تفسير ابى الفتوح ايضا و به نظر ميآيد كه تنورهء باشد كه نوعى از سلاح بوده است مانند جوشن .